
سرم رو بالشت باشد و از خستگی پلکهایم روی هم بیفتد و برای مدت طولانی یک ساله ای بخوابم. آنقدر عمیق باشد که هیچ تکانی یا صدایی نتواند بیدارم کند. درست مانند یک مرده ولی یک مرده زنده. بعد هم با نور آفتابی که توی صورتم میخورد چشمانم را باز کنم و برای همیشه بیدار باشم...
ادامه مطلب
پسر همسایه شآن فوت کرده بود. زنگ زدند و گفتند میایند خانه مان، مراسم چهلم xa0آنهم قسمت آقایان به درخواست همسایه شان در خانه شان برگزار میشد. داغ جوان دیدن سخت است و کمرشکن. بچه را با هزار مواظبت بزرگ کنی و حواست باشد از همان بچگی سرش به جایی نخورد، دستش را به داغی نزند و بسوزد.کلاه سرش بگذاری سرما نخورد. وقتی زبان باز کرد و جمله ای را گفت انگار زیبا ترین موسیقی دنیا نواخته شده برای همه تند و تند تعریفش کنی.نگران آینده اش باشی و فکر کنی وقتی بزرگ شد عصای دستم در پیری باشد ولی یکهو میبینی بچه ات پ...
ادامه مطلب